سال 1326
پير وابيد و ز داغ تو زمين گير آبـيـد دل ز ديري تو ايدوست ز جون سير آبـيـد
که دو ابروي کجت مثل دو شمشير آبـيد نيستي خمه او رو ديه مو فهميدم
ز سيه روزي اوبيد که شو گير آبـيـد مرغ دل از ره زلف تو سفر کرد به چين 
 محنت و رنج و بلاها به مو تقدير آبـيـد وقتي با ناز و کرشمه تو اويدي بوجود
مو ندونم که محبت به چه تعبير آبـيـد با همه مهر و وفا يار ز مو دلتنگه 
هي اخندست و اگدليوه بزيجير آبـيـد دل پهرست گرد از مو بستس کد زلف

هر کسي سندگدلينه ز تو ديده دونه

بيجهت نيد که افسر ز تو دلگير آبـيـد