بت دلستان
بــخـــم کــــمــــنـد بــت دلـســتــانـي کنون چـنـد گـامي است که من اسيـرم
تو گـوئي که دارد برخ بــوسـتـانـي سمن روي و لب غنچه و رخ فروزان
وجودي اسـت اما به معــني جهاني جــهـانـي اسـت آراســتـه در وجــودي
عــيـان سـازد او چـهـره ارغــواني بـدل غـنـچـه را چـون نـشـانـد بگلشن
تو هـر چـنـد جـوئي نـيابـي دهـــاني سـخــن گــفــتـن او عــيـان اسـت امـا
که رخشنده مهري است در آسماني نه تابـنـده شـمعي است در بزم خوبان
که شيرين تراست او ز عمر جواني بـه پــيـران تـوانـد جــواني بـبـخــشـد
کـه خـتـم اسـت بـر او کـمـال معـاني بـه تـوصـيـف هـرگـز نگـنـجـد بـيـانش
گـريـزد ز دل عـشـق تـو نـاگـهـانـي چنان تنگ دل گشته ام من که ترسم
کـه عـشـق تـرا مـيکـنـم پـاسبـانـي از اين روست شـبها که خوابم نـيايد

خداي تو داند که افسر ز عشقت

چه دارد به دل غصه اندر نهاني