شاه عـباس و چاره نويس

 ( راوي: سيد موسي رشيدي، 70 ساله، ساکن شوش دانيال)

 

يکي بود يکي نبود. زير گنبد کبود غير از خدا هيچکي نبود. در روزگار قديم يک پادشاهي بود به نام شاه عباس. هر وقت که کسي از مردم او ناراحت و گرفتار مي شدند، شاه عباس دلش درد مي گرفت و او مي فهميد که يکي از مردمش دچار گرفتاري شده. آن وقت او لباس درويشي مي پوشيد و مي رفت توي کوي و برزن مي گشت و به هر جا سرک مي کشيد تا آن شخص يا خانواده گرفتار را پيدا مي کرد و مشکلشان را حل مي کرد. آن وقت دل دردش آرام مي گرفت و برمي گشت به قصر.

روزي از روزها که شاه عباس در قصر شاهي نشسته و مشغول رسيدگي به کارهاي لشگري و کشوري بود يکمرتبه دلش شروع کرد به تير کشيدن. شاه عباس فهميد که باز هم يکي از مردمش گرفتار درد و بدبختي شده است. اين بود که تندي پاشد لباسهاي پادشاهي را کند و خرقه درويشي پوشيد و کشکول و تبر زين را به دوش انداخت و يا علي گويان از قصر بيرون رفت.

شاه عباس رفت و رفت تا به خرابه اي رسيد. ديد در آنجا پيرمردي با همسر حامله اش زندگي مي کند. پيرمرد از درويش دعوت کرد تا شب را در کلبه خرابه او بماند. درويش هم قبول کرد و ماند. از قضاي روزگار همان شب همسر پيرمرد که موعد زايمانش رسيده بود، دردش شروع شد و پس از چند ساعتي زايمان کرد و پسري بدنيا آورد. شاه عباس که در گوشه منزل آرام دراز کشيده و مراقب اوضاع بود ديد در تاريکي شب يک کسي از بالاي سرش گذشت و رفت بالاي سر زائو و نوزاد ايستاد و کمي بعد برگشت و از همان راهي که آمده بود خواست برود. شاه عباس پريد و محکم مچش را گرفت و هر کاري کرد مچش را رها نکرد. هر چه آن شخص التماس کرد فايده اي نداشت. شاه عباس گفت تا نگويي که کيستي و اينجا چه کار مي کني ولت نمي کنم. آن شخص وقتي ديد که شاه عباس ولش نمي کند گفت اي مرد بدان که من چاره نويس ( کسي که سرنوشت و آينده افراد را مي نويسد) هستم و هر کس که تازه متولد مي شود مي روم بالاي سرش و چاره اش را برايش مي نويسم. شاه عباس با شنيدن اين سخن گفت پس بگو ببينم که آينده اين پسر چيست؟ چاره نويس گفت اين يک راز است و من نمي توانم که آن را به تو بگويم. شاه عباس گفت تا نگويي من دستت را ول نمي کنم. از چاره نويس انکار و از شاه عباس اصرار تا آخر سر چاره نويس راضي شد و گفت بدان که اين پسر طالع خيلي بلندي دارد و در آينده با دختر شاه عباس که او نيز همين الان از مادر متولد شده است عروسي خواهد کرد. حرف چاره نويس که تمام شد گفت حالا دستم را ول کن که بايد بروم و چاره بچه هاي ديگر را هم بنويسم.  شاه عباس مات و مبهوت دست چاره نويس را ول کرد و در فکر فرو رفت. خيلي ناراحت شد و با خود گفت آخر چطور مي شود دختر من که پادشاه هستم با يک آدم فقير و بدبخت عروسي کند؟ نه هر طور شده بايد جلوي اين کار را بگيرم.

خلاصه، شاه عباس تا صبح نخوابيد و فکر کرد و چاره جويي کرد. صبح که شد رفت سراغ پيرمرد صاحبخانه و گفت اي مرد بيا و اين بچه ات را به من بفروش، هر چه بخواهي به تو مي دهم. پيرمرد گفت درست است که ما فقير و بيچاره هستيم اما بچه مان را دوست داريم. نمي توانيم آن را بدهيم دست تو که اصلا نمي دانيم او را به کجا مي بري. شاه عباس گفت اما شما با اين حال و روزتان از عهده نگهداري اين بچه برنمي آئيد. شکم خودتان را هم بزور سيرميکنيد. بيا و راضي شو. من کشکول خود را که پر از سکه است به تو مي دهم. تو و زنت باز هم مي توانيد بچه دار شويد. خلاصه شاه عباس آنقدر اصرار کرد که پيرمرد و زنش راضي شدند و بچه را به او فروختند. شاه عباس هم بچه را برداشت و با خود به کوهي برد و در آنجا با شمشير شکمش را پاره کرد و او را در غاري گذاشت و رفت. اما به حکم خدا همان روز از گله اي که همان اطراف به چرا آمده بود بزي جدا شد و آمد توي غار و مشغول شير دادن به بچه شد. از مع مع بز چوپان خبر دار شد و آمد توي غار  و بچه زخمي را پيدا کرد و با خود به خانه برد و شکمش را دوخت و مداوا کرد.

خلاصه، سالهاي سال گذشت و بچه بزرگ شد. روزها با چوپان به صحرا مي رفت و گله را مي چراند. روزي از روزها شاه عباس از آن حوالي مي گذشت و چشمش به گله افتاد و آنجا آمد. وقتي با پسر برخورد کرد، از طرز سخن گفتن او خوشش آمد و از چوپان خواست تا او را به شاه بسپارد، تا چايي ريز مخصوص کاخ شود. چوپان هم قبول کرد و پسر را فرستاد به کاخ. پسر که به کاخ آمد يواش يواش پيش اه عزيز شد، تا جايي که از چاي ريزي به سپهسالاري رسيد. دختر شاه عباس هم که عاشق او شده بود از پدرش خواست که او را به عقد پسر درآورد. 

خلاصه، پسر چوپان شد داماد شاه عباس. شب حجله، دختر شاه ديد که زير شکم پسر جاي زخم کهنه است. فردا که شد جريان را به پدرش گفت. شاه عباس چوپان را خواست و ماجراي زخم شکم پسر را پرسيد و چوپان هم قصه پيدا کردن او را در غار براي شاه گفت. شاه تا قصه را شنيد سجده شکر به جاي آورد و از خدا بخاطر گناهي که کرده بود طلب مغـفرت کرد و فهميد که با بخت و چاره نمي شود در افتاد.