| دام و دانه | |
| مـي گـفـت من اسيـر جـفـاي زمانه ام | روزي کـبـوتـر کـه بـدامـي فـتـاده بــود |
| آزاديـم گـرفـت و دهـد آب و دانــه ام | صـيـاد من بـبـيـن که فريـبم دهد چسان |
| آن پر شکسته گفت: واي آشيانه ام | بال و پرم بريد و قفس تنگ کرد و رفت |
|
افسر تـنعـمات جهان دانه است و دام |
|
|
مـنهـم اسيـر دانــه و دام زمــانــه ام |
|