| باد خزان ( سال 1327) | |
| بلبل از شوق به فرياد و فغان مي آيد | منـم آن گـل که اگـر چهـرهً خـود بنمايم |
| بـخـريـداري من دلـبـرکـان مـي آيآند | باغـبان از پي سودم چـو بـرد در بــازار |
| پايکوبان بر من رقص کنان مي آيند | نو عروسي که عروسان چمن مي بـينند |
| ز پي چـيـدن من حور جـنان مي آيد | گـر بجـنـت شب جـشـني بـنـمائـيـد بـپـا |
| بلبل اين حرف چو بشنيد بحسرت با گل | |
|
گفت: آهسته بگـو باد خـزان مي آيــد |
|