ستمکار
که بر او ستم باد از کردگار ستم کاره اي کرد بر من ستم
که روزي سزايش نهم در کنار مرا بود در دل بديهاي او
سخنهاي چون لؤلؤ شاهوار يکي مرد فرزانه ام داد پند
تو بگذر کز او نگذرد روزگار مرا گفت بد را فراموش کن
بدان را رها کن به پروردگار گر او بد نمايد تو نيکي نماي
بدي را به گيتي نمايد شعار که نادان ز ناداني خويش
طبـيعـت نباشد فـراموشکار بد از کردهً خويش کيفر برد 
جهان ننگ دارد ز نام کسي
که راه بدي را کند اختيار

 

 

   

 براي بازگـشت به صـفـحه قـبل لـطـفا اين صفـحـه را بـبنديد